بدون عنوان
وای چه لحظه قشنگی بود...................... هفته پیش بالاخره رفتم سونوگرافی بگذریم از مصیبتی که سر سونو داشتم ولی یه دلهره خاصی داشتم که اصلا نمیتونم واست بگم چه جوری بودم دکتر هم یه کمی بد اخلاق بود میترسیدم چیزی بپرسم فقط داشتم چشاشو نگاه میکردم ببینم چه عکس العملی از خودش نشون میده وقتی گفت همه چی طبیعیه یه نفس راحت کشیدم بعد هم یه چیزی رو روشن کرد صدای قلبت که خیلی تند تند میزد تو اتاق پخش شد وای .... چشام پر از اشک شده بود نمیتونستم باور کنم یه قلب کوچولو تو وجود من داره میزنه عزیز دل من راستش تازه اونجا باورم شد که راستی راستی تو وجود داری این روزا هم حالم اصلا خوب نیست شبا که خیلی سخت خوابم میبره چند دفعه تا صبح ...
نویسنده :
بیتا
9:54



